مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

39

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كسى قدم ننهد و در كوهها و بيابانها بسر برد . و همچنان ميكرد تا اينكه بمرد . و نيز اى ملك ، از مكر و كيد مردان شنيده‌ام كه : چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و نود و هفتم برآمد حكايت گفت : اى ملك جوان‌بخت ، دخترى از دختران ملوك در نيكوئى و خوبروئى ، نظير و مانند نداشت و ميگفت كه در اين زمان ، چون من لعبتى نيست . و پادشاه‌زادگان از هر ولايت ، او را خواستگارى ميكردند . او دعوت هيچ‌كدام از ايشان اجابت نميكرد و ميگفت : كس مرا تزويج نتواند كرد ، مگر اينكه در ميدان جنگ بر من چيره شود . اگر كسى بر من غلبه كند ، من از روى ميل ، او را شوى خود گيرم . و اگر من بر او غلبه كنم ، اسب و سلاح او گرفته ، بر جبينش بنويسم كه اين آزادكردهء فلانه دختر است . القصه ، پسران پادشاهان از هر سوى